مقدمه:عشق،عشق است.
نه اختیاریست ونه اجباری.
نه میشود بر سر اختیار کسی را انتخاب کرد وعاشق شد.
نه میشود بر سر اجبار کسی را انتخاب کرد وعاشق کرد.
عشق،عشق است.
نه شروع دارد ونه پایان.
نه میشود در زمان شروع آن را در تقویمی مشخص کرد.
نه میشود در زمان پایان آن را در تقویمی مشخص کرد.
وعشق هچیگاه:
برای افسانه ها نیست.
برای داستان ها نیست.
برای آدم های بزرگ نیست.
گاهی در گوشه ای،در خلوتی،در نگاهی،در ،صدایی قلبی میلرزد
برای قلبی دیگر وشروع میشود سرنوشت عاشقانه ای که نه میدانند از
کجا شروع شد ونه میدانند به کجاها ادامه دارد.....




وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.روي تخت نشستم و آرنجم رو روي زانوم گذاشتم و سرم
رو توي دستم گرفتم. طبق معمول هر روز دعوا، کتک. حالم از این زندگی بهم میخورد. کی میشد بمیرم و راحت
بشم.دستم رو روي گونه ي متورمم گذاشتم. بدجور کوبیده بود توي صورتم. حالم از این مثلا بابا بهم میخورد. 
چشم هام مدام پر خالی میشد. اما اجازه ي ریختن اشکام رو نمی دادم.حالم از این زندگی که خودم باعث و
بانیش بودم بهم میخورد. روي تختم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزي فکر کنم.با صداي زنگ گوشیم،با رخوت
از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم.
طبق معمول اریل بود. دکمه ي اتصال رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و با صداي گرفته اي
گفتم:بله.
-سلام مری جان خوبی.
-سلام ممنون. 
-چیزي شده؟
-نه چطور مگه؟
-آخه صدات گرفته است اتفاقی افتاده؟
-نه چیز مهمی نیست. جانم کاري داشتی؟
-آهان آره میخواستم بگم امروز اون مادر فولاد زره نیست اگه کاري نداري بیا خونه ي ما. 
اریل همسایه و دوست صمیمی من بود. وقتی ده سالش بود مادرش رو از دست داد و پدرش ازدواج مجدد
کرد.نامادري اریل یک زن زور گو و عوضی بود که عجیب منو یاد نامادري سیندرلا مینداخت. اریل خیلی از
دستش زجر کشیده بود و هیچ وقت هم جرات نداشت پیش پدرش شکایت این زن رو بکنه.آخه یک بار که این

کار رو کرد تا سر حد مرگ کتک خورد.
سارا وقتی دید جوابی ندادم گفت :نمیاي مرینت؟

بهتر بود برم.باید با یک نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از اریل پس گفتم :چرا میام فقط الان بابام خونست وقتی
رفت حتما میام.
-باشه منتظرم خدا حافظ. 
-خدا حافظ.
گوشی رو قطع کردم.زندگی منو و اریل تقریبا مثل هم بود.فقط با این تفاوت که اون بالا نامادریش در گیر
بود،من با پدرم.تا زمانی که بابا خونه بود از اتاق بیرون نرفتم.حوصله ي زخم زبون هاشو نداشتم.به محض اینکه
بابا رفت منم حاظر شدم و از اتاق رفتم بیرون. مامان روي مبل نشسته بود. با دیدن من که حاظر و آماده بودم
اخمی کرد و گفت :باز کجا؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون. بازم جواب پس دادن.فقط میگفتی اسیر گرفتن.با غیظ گفتم :میرم پیش اریل
البته اگه مشکلی نداره.
مامان پشت چشمی نازك کرد و گفت :همچین حرف میزنی انگار چی گفتم. یعنی من نباید بدونم دخترم کجا
میخواد بره.
با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم بیرون و در رو محکم بهم کوبیدم.اصلا حوصله ي هیچ کس رو نداشتم. 
اواخر تابستون بود.ولی هوا همچنان گرم بود.سریع به سمت خونه ي اریل رفتم و زنگ رو زدم.در با صداي تیکی
باز شد.وارد خونه شدم. اریل به استقبالم اومد و با خوش رویی سلام کرد.جواب سلامش رو دادم و راه اتاقش رو
پیش گرفتم.وارد اتاقش که شدم، از تعجب چشم هام چهار تا شد.تمام لباس هاي اریل روي زمین بود و یک
کیف کوله هم پر از لباس روي تخت بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :میخواي بري مسافرت؟
-مسافرت که نه بهتره بگم مهاجرت. 
-مهاجرت؟
اریل از کنارم گذشت و رفت روي مبل گوشه ي اتاقش نشست و گفت :آره دیگه خسته شدم از این زندگی. میرم خارج یک زندگی راحت براي خودم میسازم تا کی اینجا باشم و زجر بکشم.

به چشم هاي اشکیش نگاه کردم. اریل هم کمتر از من سختی نکشیده بود.رفتم رو به روش نشستم و گفتم :پس
خوش بحالت من که همچنان موندگارم باید انقدر اینجا باشم تا بمیرم.
اریل دستم رو گرفت و گفت :خوب تو هم با من بیا.
پوزخندي زدم و گفتم :با اجازه ي کی؟ 
-فکر کردي باباي من اجازه میده؟ من میخوام قاچاقی برم.
با وحشت دستش رو فشردم و گفتم :مگه دیونه شدي؟
-آره دیونه شدم.دیونه ام کردند.از دست این عوضی ها زندگی رو برام جهنم کردند.میخوام برم. اصلا باید برم
وگرنه دق میکنم.
-خوب زندگی منم جهنمه. منو بخاطر یک عوضی مجازات میکنند. ولی باید تحمل کنم تو هم تحمل کن.
-من مثل تو احمق نیستم نمی تونم تحمل کنم.
چونم شروع کرد به لرزیدن و با بغض گفتم :آره درست میگی من یک احمقم که بخاطر حماقت هام زندگیم
جهنم شده.
اریل با غم نگاهم کرد و گفت :هیچ وقت درست و حسابی برام توضیح ندادي چه اتفاقی افتاده. 
-میتونم بهت اعتماد کنم؟
اریل  دستم رو فشرد و گفت :آره عزیزم حتما. مطمئن باش به کسی چیزي نمیگم.
همین جور که اشکام میریخت گفتم :حدود یک سال پیش عاشق یک پسري شدم که از هر لحاظ مقبول
بود.نزدیک به شش ماه با هم دوست بودیم. ولی پدرم اجازه ي ازدواج با اونو بهم نمی داد. دلیلش رو نمی دونم
ولی مامانم میگفت بابام خیلی از پسره بدش میومد.ولی من به زور تهدید مجبورشون کردم که به ازدواجم
رضایت بدن.بعد از عقد پسره منو ول کرده ورفته. گفته منو نمی خواد.تا همین الان هم بزور باهام بوده. ولی من
باور نکردم و.دنبالش رفتم ولی اون بی توجه به من سوار ماشینش شده و رفته.منم دنبال ماشینش دویدم که

همون جا تصادف شدیدي کردم و حافظه ام رو از دست دادم.حتی اسم خودم رو یادم نمیومد.هیچ وقت دلیل
اینکه چرا ولم کرد رو نفهمیدم. 
اریل با غم نگاهم کرد و گفت :اسم شوهرت چی بود؟
در حالی که اشک هامو پاك می کردم گفتم :نمی دونم آوردن اسمش توي خونمون ممنوعه.
-حالا اون طلاقت داده یا نه؟
-نه طلاقم نداده. از ازدواجم نزدیک به پنج ماه میگذره اگه تا یک ماه دیگه ازش خبري نشه میتونم طلاقم رو
غیر حضوري بگیرم.
اریل از جاش بلند شد و گفت :بهرحال اگه دوست داري با من بیاي میتونی بیاي این گروهی که میخوام باهاشون
برم قابل اعتمادن. فردا راه میفتم امروز هم ازت خواستم بیاي تا با هم خدا حافظی کنیم.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم :نه من نمی تونم بیام.معلوم نیست اونجا چی در انتظارم باشه.
-از کجا میدونی شاید زندگی خوبی در انتظارت باشه.
-نمی دونم شاید بهر حال امیدوارم از کاري که میکنی پشیمون نشی. 
پشیمون نمی شم ولی مطمئنم تو از موندنت پشیمون میشی.
یک ساعتی رو کنار اریل موندم و بعد هم راهی خونه شدم.همین که در رو باز کردم کفش هاي بابا
توجهم رو جلب کرد.یکم ترسیدم چون اصلا حوصله ي دعواي جدید رو نداشتم. در رو بهم زدم و رفتم
تو.
بابا با دیدن من اخم هاش رفت توي هم. خیلی آروم سلام کردم که گفت :تا الان کدوم قبرستونی بودي
هان؟
خواستم جوابش رو بدم که گفت :معلومه دیگه پی یللی تللی دیگه دختره ي هرزه.
از حرف هاش ناراحت نشدم.پنج ماهه که به خاطر یک اشتباهم اینجوري تهمت میشنوم.خواستم برم توي اتاقم که از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت :مگه کري؟ ازت پرسیدم کجا بودي؟
خیلی آروم جواب دادم:پیش اریل...
-تو غلط کردي که پیش اریل بودي. راستش رو بگو باز با کی بودي هان؟
دیگه نتونستم تحمل کنم.با خشم بهش نگاه کردم و گفتم :من پیش اریل بودم نه هیچ خر دیگه.آدم یک
بار حماقت میکنه نه صد بار.
بابام پوزخند زد و گفت :خوبه میگی آدم. مشکل اینجاست که تو آدم نیستی یک حیونی. 
-بچه ي تو ام دیگه توقعی نیست.....
وقتی چشم هاي به خون نشسته ي بابا رو دیدم فهمیدم چی زر زدم. بابا با عصبانیت به سمتم اومد
و با مشت کوبید توي دهنم و گفت :دختره ي عوضی. بفهم چی میگی. احمق.کی بشه بمیري تا این ننگی که
به بار آوردي از زندگیم پاك بشه.
با لبخند غمگینی نگاهش کردم و گفتم :بخواین همین امشب خودم رو میکشم. 
-نخیر نیازي نیست بمیري فقط گورتو از خونه ي من گم کن همین.دوست ندارم فردا توي این خونه ببینمت. 
اشکام راه خودشون رو باز کردند.بابا با دیدن اشک هام چشم غره اي بهم رفت و برگشت سر جاش روي مبل
نشست. منم راه اتاقم رو پیش گرفتم. این حرف هر روز بابام بود.میگفت دیگه نمی خواد منو توي خونه اش
ببینه.ولی من که جایی رو نداشتم که برم.جز اریل هم که دوست صمیمیه دیگه اي نداشتم.اریل هم که قرار بوده
بره خارج..... ناگهان یاد حرف اریل افتادم که گفت :بهرحال اگه دوست داري با من بیاي میتونی بیاي این گروهی
که میخوام باهاشون برم قابل اعتمادن. فردا هم راه میفتم..... آره بهتر بود با اریل  برم.زندگی اینجا برام خیلی
سخت شده.دیگه حالم از تهمت هاي بابا بهم میخوره. از همه مهم تر بابا دیگه نمی خواد من توي خونه اش
باشم.پس میرم. میرم با اریل. آره این بهترین کاره. 
سریع گوشیم رو برداشتم و شماره ي اریل رو گرفتم.بعد از چند بوق جواب داد :الو.
-سلام اریل جان....