قلب دردناک P9 ( پارت آخر فصل اول )

بفرمایید ادامه

بفرمایید ادامه

بفرمایید ادامه

از زبان آلیس :
دکتر گفت : ما هر کاری تونستیم کردیم ، مرینت زنده میمونه ، اما ناراحتی قلبی رو توی زندگیش داره و زجر میکشه و هر لحظه ممکنه بمیره ، نباید هیچ ناراحتی یا شکی یا استرسی بهش وارد بشه
اشک تو چشام جمع شد .....
زندگی همراه با مرگ
قلب دردناک 💔
( قلب دردناک )
بغض عجیبی گلوم رو گرفت ، انقدر بزرگ بود که زود ترکید ، و من بلند گریه کردم
همه رو به من نگاه کردن
من هم اونا رو دیدم و سریع از بیمارستان رفتم بیرون
توی راه میدویدم و نمیدونستم کجا میرم
فقط میخواستم بدویم و گریه کنم
از اونجا دور شدم و تبدیل شدم
آلیس : زندگی ! عجیب باش !
رفتم روی اولین پشت بوم ، به سمت برج ایفل رفتم و اونجا موندم
از اونجا صدا میپیچید
بلند فریاد زدم : مرینت !!!!!
صدای بلندی پیچید و قلبم لرزید
دوباره بلند گریه کردم و همونجا موندم
از زبان آدرین :
وقتی دکتر اون حرف رو زد توی فکر بودم ، اما وقتی آلیس بلند گریه کرد به خودم اومدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده !
مرینت ... عشقم ....
اون عمرم بود ... بدون اون ، حتی یک ثانیه اگه پیشم نباشه ، من هم میمیرم
حالا فهمیدم چقدر عاشق اون دخترم ، دختری که جونشو فدای من کرد ( پارت اول ) و زندگی رو بهم داد
یک دفعه سرم گیج رفت و افتادم زمین ، بعد اون دیگه هیچی نفهمیدم ...
از زبان آلیس :
روی برج ایفل بودم و هنوز گریه میکردم
آرزو داشتم که برگرده و بدون هیچ درد و زجری ، بدون هیچ خطری زندگی کنه ...
سپر محافظ رو فعال کردم و تا خواستم از برج بپرم سرم گیچ رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
از زبان مرینت :
به هوش اومدم ، انگار زود بیدار شده بودم ، چیز زیادی یادم نمیومد ...
صدای گریه بلند یک دختر رو شنیدم که داشت توی سالن میدوید ، فکر کنم از اونجا رفت
بعد اون اتفاق ، صدای افتادن یک نفر توی سالن رو شنیدم
تا خواستم بگم اونجا چه خبره سرم گیج رفت و دوباره بی هوش شدم
( ادامه مطلب )

از زبان آدرین :
اگه مرینت خوب نشه خودمو نمیبخشم ...
اون دختر گفت : تقصیر تو نبود کت
گفتم : چی ؟ من کت نیستم !
گفت : ع ، ببخشید منظورم آدرین بود
گفتم : تو هویت منو میدونی آره ؟
گفت : آره ، من آلیس هستم
گفتم : آلیس کیه ؟
گفت : همون دختری که مرینت رو زنده کرد
گفتم : میتونی خوبش کنی ؟
گفت : میتونم ، اما نباید اینکارو بکنم
گفتم : چرا ؟
گفت : چون ممکنه صدمه ببینه ، مثل الان
گفتم : پس امیدی ندارم .
گفت : مرینت خوب میشه ، نگران نباش
از زبان آلیس :
من به آدرین دلداری میدادم اما دل خودم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید ( ضرب و مثل )
اگه مرینت / لیدی باگ خوب نشه آینده مون عوض میشد
اون نقش بزرگی توی دنیا داشت ،
نگهبان معجزه گر ها بود ، لیدی باگ بود ، یین یانگ بود ، عشق کت نوار ، عاشق آدرین ، و بهترین و باهوش ترین و فداکار ترین دختری که من میشناسم ،
دکترا اومدن و گفتن : حالش خوب نیست ، باید عمل قلب یا پیوند قلب بشه
گفتیم ( آلیس و آدرین ) : امیدی هست ؟
گفتن : آره ، اما خیلی ریسکش بالا هستش
گفتیم : باشه ، چیکار میتونیم بکنیم ؟
گفتن : رضایت پدر و مادرشون رو میخوایم
گفتیم : باشه
به آدرین گفتم : اینجا بمون ، من پدر و مادر مرینت رو میارم
گفت : باشه ، ولی زود برگرد
گفتم : باشه
( ادامه مطلب )

از زبان آلیس :
به کت گفتم : عشق برای عاشق ❤
دیدم داره سرخ میشه ، انگار الان از خوشحالی میترکه !
لیدی باگ از خواب ابدی ( مرگ ) بیدار شد و من و کت و بانیکس رو دید !
یاد معجزه گر ها افتادم ، معجزه گر باگ ، معجزه گر رو دوباره به وجود آوردم ، تیکی همون تیکی بود ، مرینت همون مرینت !
دیدم کت داره غش میکنه !
اما یهو پرید بغل مرینت و گفت : سلام بانوی من !
از زبان کت نوار :
داشتم غش میکردم !
دوباره به زندگی برگشت و منو نجات داد !
بغلش کردم ، با تمام وجود !
خیلی دلم براش تنگ شده بود ،
گفتم : سلام بانوی من !
از زبان مرینت :
انگار خیلی سنگین خوابم برده بود !
اما چشممو باز کردم و کت و بانیکس و یک دختر 20 ساله دیدم !
بعد کت منو بغل کرد و گفت : سلام بانوی من !
خواستم بگم : چه اتفاقی افتاده ؟
اینجا چه خبره ؟
اما زبونم باز نمیشد !
نابودی عشق نابود شد ؟
اما زبونم باز نمیشد !
خواستم بگم کت حالش خوبه ؟
اما زبونم باز نمیشد !
خواستم بپرسم این دختر کیه ؟
اما زبونم باز نمیشد !
( ادامه مطلب )

با هم رفتیم توی تونل ، اون لیدی بود ، باورم نمیشد ،
به ملکه گفتم : لیدی باگ مرده
گفت : چی ؟ زبونتو گاز بگیر
گفتم : کت شرور شد
گفت : فقط یک روز نبودم ها !
گفتم : کت تونل رو دزدیده ، چیکار کنیم ؟
گفت : کت برمیگرده ، اما بدون پلگ و به صورت - آ.د.ر.ی.ن -
گفتم : چه بلایی سرش میاد ؟
گفت : بانیکس بلا ! خیلی شیطون شدی ها !
گفتم : مرسی خانم 2000 ساله !
منو برد توی زمانی که کت اونجا بود
خواستم برم کت رو بگیرم که جلوم رو گرفت
گفتم : چرا ؟؟؟
گفت : صبر کن ، حالش خوب نیست
گفتم : منم حالم خوب نیست
گفت : برو توی دایره زمان خودت ، کاری به کت نداشته باش
رفتم ، و بعد صحنه ای دیدم که نباید میدیدم !
( ادامه مطلب )

تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم اون بود ، تنها کسی که غیر ممکن بود لیدی باشه
توی تمام این مدت مرینت لیدی باگ بوده !
اشک های توی چشمم سرازیر شدن پایین ، هنوز تبدیل بودم ، پنجه برنده هنوز غیر فعال بود
گفتم : پلگ ، پنجه ها داخل !
اما پلگ دیگه نفس نمیکشید !
رفتم سمتش ، گفتم چی شده ؟
گفت : تیکی مرده ! به زودی من هم میمیرم !
گفتم : این غیر ممکنه !
گفت : من و تیکی ، تو و مرینت !
هر دو تامون نماد یین یانگ بودیم !
بدون هم زنده نمیمونیم !
گفتم : من میمونم و تو و مرینت و تیکی رو برمیگردونم !
گفت : نمیتونی ، .......
گفتم : بسه ، پلگ ! پنجه ها بیرون !
هنوز حرف داشت اما .....
نمیخواستم چیزی بشنوم ، تا فهمیدم چیزی از چوب دستیم نمونده !
تمام چوب دستیم پودر شده بود !
پریدم سمت خونه مرینت ، آدرین شدم ، پلگ اصلا حالش خوب نبود !
پنیر کممبر بهش دادم و قایمش کردم ،
در زدم ، وقای مادر مرینت در رو باز کرد ، داشت گریه میکرد ،
گفتم : من واقعا متاسفم ، کیتونم برم اتاق مرینت ؟
گفت : بله ، بفرمایید
رفتم توی اتاقش ، همه جا به هم ریخته بود !
مرینت خیلی ناراحت بوده ، به بانیکس احتیاج داشتم ، اما خودم تونل زمان رو ازش گرفتم ، خیلی کم عقلی کرده بوده ، دفترچه خاطرات مرینت اونجا بود ، دستم رو بردم سمتش ، دستم توش گیر کرد !
سریع تبدیل شدم و با پنجا برنده دستگاه امنیتی رو از بین بردم ، دوباره آدرین شدم تا کسی هویتم رو نفهمه !
توی بد درد سری افتاده بودم ، بدون فکر هر کاری میکردم ، دفتر خاطرات رو که خوندم ، قلبم لرزید ، اون هم عاشق من بوده !
آخرین روز عمرش من بهش خیانت کردم ، اون این رو فکر میکرد !
رفتم توی دایره زمان ، و اون موقع رو دوباره دیدم ، چیزی که مرینت دیده بود و کشیده بود ، عین شمشیری بود که توی قلبت فرو برده باشن و قلبت پاره شده باشه ! قلبی که دیگه درمان نمیشه !
از زبان آلیس :
من یک دختری از زمان 00/00/00 بودم ، و با زمان زندگی میکردم ، از روی ظاهر 20 ساله بودم ، اما تقریبا 2000 ساله بودم ، زمان جدیدی توی پاریس افتاده بود ! زمان تغییر کرده بود !
( ادامه مطلب )

( منتظر نموندم نظر بدید ، ولی حتما بخونید ، نظر هم بدید بد نمیشه ! )
( یک روز قبل )
لحظه ای توی خودم فرو رفتم ، چه کار اشتباهی کردم !
مرینت واقعا خیلی صبوره !
وقتی لایلا گفت اگر نیای میکشمش ترسیدم اما نباید به تهدیدش گوش میدادم
اون واقعا سنگ دله !
با صدای عجیب پلگ به خودم اومدم ،
بانیکس اینجا بود !
بانیکس به پلگ گفت : اون پنیر بوگندو رو ببر اون ور
پلگ گفت : خیلی هم خوشبو هستش
پلگ رو بردم اونور و گفتم : چه اتفاقی افتاده ؟
گفت : آروم باش ، اما بدو تبدیل شو ، باید ببرمت یه جایی
تبدیل شدم و رفتم دنبالش ،
گفت : بیا اینجا ، خودت ببین ، لیدی باگ مرده !
گفتم : وای ، چه اتفاقی افتاده ؟ اون لیدی باگه ؟ اینجا کجاست ؟
گفت : آروم باش ، تو شرور شدی و لیدی باگ رو کشتی ، باید بری و با خودت بجنگی ، یادت باشه ، تو خیلی قوی هستی و الان از دفعه قبلی هم قوی تری !
گفتم : مگه من قبلا شرور شدم ؟
گفت : آره ، لیدی باگ مرد ، اما از گذشته آوردمش و تو رو شکست داد
مهم نیست ، آماده ای ؟
گفتم : آره ، و رفتم توی اون فضای سفید
هیچی اونجا نبود ، بجز خاکسر لیدی باگ ، هیچ بادی هم نمیومد ،
صدای پا شنیدم ، خودم بودم ، اما نه ! اون من بودم که آدرین بودم ، گفتم حتما شرارتم خنثی شده ، رفتم نزدیک ، اما دیدم قلبم روشن شده ، و رنگارنگ !
خیلی قشنگ بود ، اما اون رنگی ها چی بود ؟
یکم که از دور نگاه کردم دیدم اون روح لیدی باگ بود !
پام شل شد اما سر جام نموندم ، هیچ جایی برای قایم شدن نبود !
گوشواره های لیدی باگ هم کم کم پیدا شدن ! اونا هم توی قلبم بود !
و یک چیز دیگه دیدم ! مرینت !
ولی یکم که دقت کردم همه مردم اونجا بودن ، اما اونها روح نبودن ، اما این دو روح ( لیدی باگ و مرینت ) از همه پیدا تر و روشن تر بودن ،
بعد صدایی شنیدم ، فکر کنم دیدم !
( ادامه مطلب )

امروز خیلی سخت گذشت
عشقم بهم خیانت کرد !
قلبم شکست ! 💔
لایلا عشقم رو ازم گرفت
ازش متنفرم !
آدرین عاشقم شده بود !
بهش گفتم عاشقشم
هویتم رو بهش گفتم !
اون هم هویتش رو بهم گفت !
اما الان دست اون دختر شیطانیه
عشقش برام مرگه !
هر لحظه توی خطرم !
اما میخوام آدرین رو پس بگیرم !
تیکی اومد پیشم و گفت : مرینت بسه !
باید از اینجا بریم ، اینجا جونت توی خطره !
به تیکی گفتم : فقط جون من توی خطره ؟ آدرین چه بلایی سرش میاد ؟
تیکی گفت : میدونم بانوی شرارت کیه !
آدرین آکوماتیز شده !
از زبان مرینت :
سریع تبدیل شدم ، تیکی هنوز حرف داشت اما نمیتونستم تحمل کنم ،
رفتم روی پشت بوم خونمون ، صحنه ای دیدم که نباید میدیدم !
آدرین .... آد..آدرین و لایلا داشتن همو میبوسیدن !
صحنه ای که قلبم رو تیکه تیکه کرد ،
از اونجا رفتم ، ولی برگشتم ، و با یویوم آدرین رو گرفتم ،
قلبش از روی لباسش پیدا بود ، قلبش نورانی بود ،
تا خواستم دستم رو روی قلبش بزارم قلبش خاموش شد ، و آدرین شکل دیگه ای گرفت ،
اون از کت بلنس هم قوی تر بود !
اشک از چشاش میریخت اما میخواست بکشدم
با گریه گفتم : بسه آدرین !
و دیگه بی حرکت موند ، باورم نمیشد ! دوباره قلبش نورانی شد !
اون آدرین بود !
رفتم نزدیک ، دیدم داره زمزمه میکنه
آدرین : اگه از دستت بدم ؟ اگه از پیشم بری ؟
و بلند گفت : دوست دارم ........
اما قدرتش بهم خورد !
تمام لحظاتم از ذهنم رفتن ، دیگه چیزی نفهمیدم
( ادامه مطلب )

پوستر فصل اول
تعداد فصل : نامعلوم
تعداد پارت در هر فصل : احتمالا ۱۰
شخصیت ها : همه افراد میراکلس + آلیس + چند نفر دیگه
سن افراد : تقریباً ۱۸ ساله + آلیس ۲۰۰۰ ساله ( از روی ضاهر ۲۰ ساله ) ( قدرت آلیس قدرت کل معجزه گر های پاریسه ، چون نگهبان پاریسه )
خلاصه : نمیخواهم لو بره
ژانر : درام ( غمگین ) ، عاشقانه
بای تا بعد گلم 💖