عشق خونین💛(p1)
_پرنسس مرینت!پرنسس مرینت!بلند بشید وقت بیدار
شدنه.
از زبان مرینت:با صدای خدمتکار پاشدم ، با ترس
گفتم:چه خبره من کجام؟؟
خدمتکار گفت:خانم امروز تولد 18 سالگیتونه!😍.
با خواب آلودگی گفتم:مبارکه. یهو به خودم اومدم و
عین برق و باد لباسای خودمو پوشیدم،
لباس مرینت👆.
بعد رفتم پیش پدرم.
سلام پدر.
_آه دختر قشنگم چه قدر خوشگل شدی😄. بیا بریم
این رو به مادرت نشون بدیم😀.(مادرش بیماری
قلبی داره یعنی هر لحظه ممکنه بمیره)
سلام مادر عزیزم حالت چطوره😞؟
_سلام دختر قشنگم😃،بهترم تو چطوری
من خوبم .
*تو درست شبیه جوونیای مادرت شدی عزیزم.
_واقعا زیبا شدی عزیزم من بهت افتخار میکنم😆.
بهتره دیگه برم باید چیدمان قصر رو بگم شب جشنه😆
*وایسا مرینت یه حرفی رو داریم که باید بهت بزنیم
(پدره مرینت میرود و در ها را میبندد که کسی وارد نشود.)
*تو دیگه به اندازه کافی بزرگ شدی مگه نه عزیزم؟
امیدوارم اینطور باشه پدر.
_من و پدرت یه تصمیم خیلی بزرگ گرفتیم و اونم اینه
که تصمیم داریم تورو از امروز به بعد ملکه کشور
پاریس اعلام کنیم.
چیییییییی😨.
_بله تو باید توی این جشن که جشن تولدته یک همسر برای خودت پیدا کنی.
ولی من ملکه بودن رو دوست ندارم نمیشه بریجت
اینکار رو بکنه؟
*_(هردو):میدونی که عزیزم ما دوتا داریم پیر شدیم
و نیاز به یک جانشین داریم. بیریجت هنوز کوچیکه و
فعلا توی مقام پرنسسیش باقی میمونه.
ولی......
_ولی دیگه نداره این کار رو میکنی برامون دخترم یا نه.
باشه پدر😟 سعی میکنم.
_*ممنونیم دخترم ❤و مرینت رو بغل میکنن.
بریجت از پشت در حرفایشان را میشنود و عصبانی
میشود:این واقعا عادلانه نیس😬. من باید ملکه میشدم
نه مرینت چرا همیشه اون باید اول باشه😠 ازش متنفرم
متنفرم. (انقدر از مرینت بدش اومد که چشماش قرمز شد و قلبش سیاه وپر کینه)
یهو پدر و مرینت باهم ازاتاق میان بیرون.
_میخوای تولد ت چطوری باشه مرینت؟
بین کلاسیک و بالماسکه گیر کردم ولی بظرم بالماسکه
بهتره!نظر تو چیه بیریجت
؟اوه آره خواهر قشنگم. (عکسش وقتی اینو گفت)

_بریجت ومرینت میتونید برید اتاق مرینت و لیست
کارایی که میخواید بکنیدرو بنویسید.
(((شب تولد)))
از زبان مرینت:همه چی حاضر بود مهممونا هم اومد
ه بودن ولی من هنوز که هنوزه حاضر نبودم در واقع
نمیدونستم چی بپوشم، به خودم گفتم الان وقت
طراحیه! یه نگاه به دن خال خالی سیاه وقرمزم کردم .
و یک ایده به ذهنم رسید و شروع کردم به طراحی
و یکم روش تغییر انجام دادم. بلخره حاضر شدم و
موهام رو درست کرم و رفتم پیش مهمونا همه برام
دست زدن. با دیدن کیکم حسابی جا خورده بودم
واقعا خوشگل بود.
(کیک مرینت روی میز)
رفتم بالای سکو و کیک رو فوت کردم و بعد همه هورا
کشیدن و تشویق کردن به غیر از بریجت آشپزکیکو
برید و بعد همه کیک خوردیم😄.
بعد کیک خوردن و این داستاناپدر اومد بالای سکو و
شروع کرد به صحبت کردن.
که تمام شاهزاده های کشورهای مختلف میتون بیان
پیش من و من میتونم یکیشون رو به عنوان رقصنده
توی تولدم انتخاب کنم.به نوبت پسرا میومدن و رو به
من تعظیم میکردن. اگر منم تعظیم میکردم یعنی نه ولی
اگر دستش رو میگرفتم یعنی آره باهات میرقصم.
از هیچکدوم برای رقص خوشم نمیومد که یهو شاهزاده
انگلیس اومد اون واقعا زیبا بود😍. با اون چشمای
سبزش و پوست کرم و موهای طلاییش فوق آلعاده بود
با لباس کراواتی گربه ایش هم که دلمو برده بود.
وقتی بهم تعظیم کرد زود دستش رو گرفتم و یه امید به
ازدواجم توی دل پدرم روشن شد و لبخند زد.
وقتی دستم رو بهش دادم اون دستم رو بوسید😘.

و باهم رقصیدیم.
در همون حین از زبان بریجت:همه حواسشون پرته
و فرصت خوبی برای عملی کردن نقشمه.
یواشکی و بدون اینکه کسی متوجه بشه رفتم تو اتاق
خانم ملکه(مادرش) .خواب بود. آروم تو گوشش گفتم:
تو انتخاب نادرستی در حق من کردی و الان هم باید
تاوان اونو پس بدی. و چاقوی تیزم رو آروم در آورم و
محکم زدم وسط قلبش. اصن نه سرو صدایی داشت نه
چیزی با این کار دیگه مرینت خانم ملکه نمیشه و به
تاخیر میوفته هاهاهاها (خنده شیطانی) بعد توی گوش
مادرم گفتم:شب بخیر مامان و گونش رو بوسیدم.
یه نگا به خون روانه شده کردم انگشتم رو یکم زدم به
خونش و یکمی ازش رو خوردم مزه انتقام میداد فوق
العاده بود و دندون هام رو محکم فرو کردم تو قلب
مادرم و خونش رو کم کم میخوردم نمیتونستم از
خوردنش دست بردارم اوم😋🍷.
بعد خوردن یکم از خونش باید ازش خداحافظی
میکردم. پس زود رد خون رو از دندونام پاک کردم و
رفتم پیش مهمونا.
عکس بیریجت به همراه چشماش👀
از زبان مرینت:لحظه های خوبی داشتم تا اینکه یهو
شنیدم پدرم با داد گفت: الیناااااااااااا(اسم مادرش).
بدو بدو و با نگرانی زیاد رسیدم به اتاق مادرم تا اینکه
دیدم مادرم با پوست گچ و غرق در خون هستش و پدرم
هم داره روی تختش گریه میکنه:چرااااا آخه چرااااا
چرااا😭😭😭😭😭. چراااا تو جشن تولد مرینت........
آخه باید بمیره اونم با سکته و خون ریزی.
نکته(قبل از اینکه این اتفاقا بیوفته بریجت تمام جای
بریدگی رو با نخ و سوزن دوخت تا قاتل نباشع)
تا اون لحظه رودیدم بدو بدو رفتم توی اتاقم لباسم رو
در آوردم و لباسای دیگم روپوشیدمو و گریم شروع شد
یهو بریجت اومد تو و بهم دل داری داد.
اونم گریش گرفته بود و ناراحت بود.

عکس مرینت وقتی داره به بریجت نگاه میکرد.
+اینم از شب تولدم چقدر من بعد شانسم آخه😭😭.
؟گریه نکن خواهر قشنگم سعی کن اینارو فراموش کنی
😖 و فکر کنی که مامان فردای جشنت مرد.(بریجت خودشو به ناراحتی زده وگرنه ازدرون خوش حالع )
از زبان نویسنده:فردای آنروز تمام مردم فرانسه بخاطر
مرگ ملکشون به همراه خاندان سلطتنی سیاه پوش
شدن و ملکشون رو با چشمانی قرمز و اشک فراوان
به خاک سپردند تا اینکه.......
ادامه پارت بعد.....
🚫هشدار🚫:برای این پارت نویسنده 2 روز وقت گذاشته و نوشتتش و تلاش زیادی کرده پس نظر فراموش نشه
اگر بشه نویسنده به وب آشام تبدیل میشه و خون همتون رو میخوره😂😈 چطور دلتون میاد نظر ندید ماشاالله بازدید کننده زیاده😬.پس نظر بده بایییی
سلام