مرینت :

ساعت سه نصفه شب بود ، توی اتاق بودم و داشتم فیلم ترسناک می‌دیدم ، برق اتاق خاموش بود ، اتاقو عین سینما کرده بودم ، فقط پفیلا کم بود ، رفتم تو آشپزخونه و ذرت ها رو آماده کردم ، رفتم تو اتاقو درو بستم ، یکم تو اتاق قدم میزدم که چشمم به پنجره خورد ...

قیافه ای ترسناک از خودم دیدم !

جیغ کشیدم و پفیلا ها از دستم ریخت !

رفتم سمت در تا از اتاق برم بیرون که در قفل بود !

صدایی از پشت در شنیدم ، آروم پشت در رو دیدم ، کسی نبود ، به دیوار چسبیده بودم که گرمی دست کوچولویی روی سرم احساس کردم ...

سریع برگشتم سمت دست که بالای جا لباسی در همون کسی که تو پنجره دیده بودم رو دیدم !

قد کوچولویی داشت ، صورتش گرد و کوچیک ، موهایی لخت اما کم پشت ، چشایی درشت با مردمک ریز ، کاملا وحشتناک بود !

خشکم زده بود !

یه لبخند وحشتناکی روی صورتش داشت

خیلی شک شده بودم و دنبال راهی بودم

که دستم به کلید برق خورد

سریع برقو روشن کردم که انگار برق نبود !

اون هنوزم بهم نگاه میکرد ...

از توی پذیرایی صدای در شنیدم

+ عزیزم من اومدمممم

مامانم بود

به خودم اومدم و جیغ زدم

مامانم اومد پشت در و گفت : درو باز کن ! چرا جیغ میزنی ؟ حالت خوبه ؟؟

من زبونم بند اومده بود

که مامانم گفت : از کمد برو تو اون اتاق و بعد بیا اینجا !

منم دویدم سمت کمد

رفتم عقب تر و بعد دویدم و از روی کمد پریدم

اول برقو روشن کردم و بعد رفتم سمت در

خواستم بازش کنم که قفل بود !

همون موقع دوباره همون موجود رو که به جا لباسی آویزون بود دیدم !

جیغ کشیدم و از در دور شدم

که یه دفعه برق خاموش شد !

رفتم سمت کتابخونه

معمولاً کلید توی کتابخونس

رفتم و اونجا رو گشتم

- پیدا شو لعنتی !

دستام می‌لرزید و اصلا تمرکز نداشتم !

که یکدفعه یکی از زیر میز پامو محکم گرفت ! نگاهم سریع به در خورد که اون اونجا نبود !

اون تکونم داد و منم که دستم به آینه بود افتادیم

آینه شکست و خورده هاش به دستش رفت و پامو ول کرد 

همون موقع مامانم گفت : کلیدا رو پیدا کردم !

درو باز کرد و منم سریع رفتم بغلش

هر دو همو بغل کرده بودیم که چشمم به پاهاش افتاد ...

پاهاش سم بود !

ازش جدا شدم 

خیلی ترسیده بودم ، اینجا چه خبر بود ؟

دویدم سمت در تا فرار کنم

+ وایسا !

داشتم میرفتم بیرون که خوردم به بابام و افتادم

اونم پاهاش سم بود !

هلش دادم اونور و دویدم سمت کوچه که دستمو گرفت !

بهش میزدم اما ولش نمی‌کرد !

آخرش گازش گرفتم و فرار کردم تو کوچه

که آدرین با ماشینش اومد جلوم و گفت سوار شو !

سوار نشدم چون ممکن بود اونم الکی باشه !

از اونجا فرار کردم که آدرین با ماشینش زیرم کرد و از روم رد شد ...

 

 

 

 

 

مامانم بیدارم کرد

+ پاشو پاشو خواب بد میبینی ! پاشو یکم آب بخور !

همش خواب بود ؟

ولی چرا بدنم درد میکرد ؟

آب رو گرفتم و خوردم

پا شدم برم آب به صورتم بزنم که قطره های خون رو زمین دیدم

ناخودآگاه نگاهم به پای مامان افتاد ...

انگار خواب نبوده !!

سایه خودم از پشتم خیلی بزرگ شد

برگشتم عقب که ...

همشون اومدن و دورم جمع شدن !

که یکی صدام زد

از بالا بود ...

نگاهمو بهش کردم که اون موجود کوچیک که دیده بودم بالای سرم بود !

و با قیافه ترسناکش افتاد رو صورتم .. !

 

 

 

 

 

از خواب پریدم

یعنی چی ؟؟

چرا اینجوری میشم ؟؟

اینجا کجاس ؟؟

توی یه جای خرابه بودم

صداهایی از دوروبر میومد

و پای من زخم شده بود و نمیتونستم حرکت کنم

حس کردم یکی از پشت داره میاد سمتم

ولی انگار یکی نبود !

برگشتم ..

و با حجم عظیمی از هیولا روبرو شدم ... !