داستان پناهگاه قسمت ۱
من مرینتم.سلامم کو؟خب سلامتیم کو منم تا پنج ساله قبل یه دختر نازک نارنجی بودم.بابام لوسم میکرد و مادرم عاشقم بود.یه داداش بزرگتر به اسم مارسل داشتم.خوشبختیمون کامل بود.۱۵ سالم که شد،مادرم باردار شد.خیلی خوشحال بودم چون قرار بود خواهر دار بشم.کبکم خروس که چه عرض کنم بلبل میخوند.مامانم هشت ماهه باردار بود که پدرم با زن شهردار وارد رابطه شد و به ما خیانت کرد!خیلی ناراحت بودم.اخه کی با مادر،زن پسرش وارد رابطه میشه؟آدری بورژوا باردار شد و من صاحب یه خواهر ناتنی به اسم مریلا شدم.ازش متنفر بودم.آدری به دنیا اوردش و....دادش به ما.مادرم هشت ماه زایید و سر زا مرد.خیلی نراحت بودم.مارسل هم از کلویی طلاق گرفت.مریلای حرومزاده مادرم رو ازم گرفت.ازش متنفر بودم،تا اینکه....مارسل....مریلا رو کشت.نارسل رو به زندان بردن و آدری خالا ادعای مادر بودن میکرد!مارسل اعدام شد و من تنهای تنها شدم. منو مارینا میرفتیم سر چارراه گدایی. پدرم چی؟ هه. بعد اعدام مارسل معتاد شد وهوسرون. مارینا رو از خواب بیدار کردم و به چهار راه رفتیم. پول بدی گیرم نیوند. برگشتم خونه. بر خلاف انتظارم خونه مرتب بود و پارتی نبود! یه پسر مداد شمعی غمگین روی مبل سته بود و یه دختر با موهای مشکی و رشته های بنفش کنارش. رفتم تو اتاقم. تاممثه گاو اومد تو. گفت اون پسره لوکاست و همسر ایندمه! دادد زدم:«مرتیکه هوسباز دخترات رو میفروشی؟» و دست مارینا رو کرفام از خونه در رفتیم. ساعت هشت شب بود. الان کجا برم؟چند تا پسر سمتم اومدن. مارینا خیلی ترسیده بود که یهو....
سلام