از زبان مرینت

من:هواستون باشه شما ها مثلا حافظتون رو از دست دادین

رز:وسرو کلتون جلوی خونه ما پیداشده ماهم دلمون به حالتون سوخته وگذاشتیم  تو خونه ما بمونید

آلیا:به هیچ چیز دست نزنین  نمی خوام برگردم ببینم خونه با خاک یکسان شده

جولیکا:یه خانمی به اسم میلن براتون غذا میاره  همسایه ی طبقه پایین ماعه(خونشون آپارتمانی مانند بوده اگه فیلمی که بهتون گفته بودم رو ببینید یه تصویر از خونه دارین فقط بعد باسازی نه قبلش)بعدم وسایلمون رو برداشتیم ورفتیم

جولیکا:خوب دیگه من برم مغازه

آلیا:منم برم محل هفاری

همه باهم:بای وراهمون از هم جداشد

رز:وای خدا به داد برسه الان باید با مکس سرو کله بزنم

ریز خندیدم

رز:کوفت .....توکه درک نمی کنی آخه تو از فیلیکس خوشت میاد (کاترینا:غلط میکنه از فیلیکس خوشش بیاد/وجی:خفت میکنم اگه فیلیکس خوشت بیاد/من:اول جوابشو بشنوید بعد حرف بزنید بابا)

اخم کردم وگفتم

من:کی گفته من از اون خوشم میاد اون جای برادرم رو برام داره

رز:آره تو راست میگی ...دیدم باهم تو کافی شاپ بودین

من:اون خودش بهم پیش نهاد داد تازه قبل اینکه جوابمو بشنوه بردم تو کافی شاپ

رز:حالا هرچی  ودیگه حرفی نزدیم تا رسیدیم به شرکت من رفتم تو اتاق کارم وشروع کردم به طراحی

از زبان رز

رفتم پیش عکاسم اسمش جانه پسر خوبه

جان:سلام خانم نایتینگهام*فامیلی به ذهنم نرسید*

من:سلام جان

جان:بهتره سریعتر کارو شروع کنیم

من:باشه

ورفتم تو اتاق پروف تا لبام رو عوض کنم

وبعد کلی لباس عوض کردن دیگه بالاخره کار تموک شد وخواستم برم که

مکس:کارت مثل همیشه عالی بود رز

به زور یه لبخند زدم وگفتم

من: ممنون آقای مکس

مکس:میشه باهم به کافه بریم

من:چ....چرا که نه و با هم رفتیم کافه

رو یه میز دونفره نشستیم  که گارسون اومد

گارسون:چی بیارم براتون

مکس:من قهوه میخورم

من:منم قهوه بعد اینکه گارسون تشریف برد و مکس شروع کرد بالا سر من زرزر کردن 

یه مدت کوتاه گذشت واین بشر همچنان در حال زرزر کردنه خدایا سرم درد گرفت که یک دفه یه فکر شیطانی به ذهنم رسید بافکرش یه لبخند شیطانی رو لبم نشست که بزور جمش کردم بالاخره گارسون اومد وقهوه هارو آورد

(قبل اینکه بگم نقشه ی شیطانی چی بود باید یه نکته بگم این بشر*مکس*از اینکه لباس هاش کثیف بشه بدش میاد )

من قهوم رو برداشتم مکس هم میخواست قهوه رو برداره که من نامحسوس میز رو تکون دادم وقهوه خالی شد رو لباسش با دیدن این صحنه خندم گرفت وشروع کردم به خندیدن(خیلی خانومانه خندید)

بعد مکس با عصبانیت کامل رفت تو WUS  گوشیه منم زنگ خورد مرینت بود

من:الو

مرینت:کجایی رز

من:کافه

مرینت:کافه براچی

منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم که شروع کرد خندیدن

من:حقش بود

مرینت:باشه.....باشه حالا بیا بریم خونه

من:اوکی و وسایلم رو برداشتم میخواستم برم که مکس دوباره پیداش شد

مکس:کجا

من:برم دیگه خواهرم منتظرمه

مکس:میرسونمتون

من:نه لازم نیست همینجاس وسریع زدم بیرون رفتم پیش مرینت بعدم پیش آلیا و جولیکا(یعنی رفتن دنبالشون) رفتیم خونه که............

****************************

پایان

به نظرتون چی شد

کامنت فراموش نشه

بای بای