دختر شیطانی P3
از زبان ساکی :
وقتی در رو باز کردم یه هو ...
یوآ و آیسا پریدن روم !
سوهو و یوشی و محافظ یوآ بادکنکها رو ترکوندن !
یوآ و آیسا : تولدت مبارک ساکی !!
از تعجب زبونم بند اومده بود !
آیسا منو از روی زمین بلندم کرد و گفت : پاشو ساکی ! بریم جشن بگیریم ! امروز تولدته دوست خوبم !
یوآ اومد دنبالم و گفت : ساکی امروز رو میخوایم جشن بگیریم ، انقد کم حرف نباش و یکم حرف بزن !
منم گفتم : ازتون ممنونم بچه ها 🥰
خیلی خوش گذشت 😍
کیک و بادکنک و همه چی آماده کرده بودن 😍
یوآ گفت : حالا نوبت کادو هامونه !
یک جعبه آورد جلوم گذاشت
گفتم : ممنونم 🥰
بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !
بازش کردم
یک عالمه شکلات کوچیک توی جعبه بود 😍
گفتم : ممنونم آبجی عزیزم 😘
یوآ : امروز روز تولدته ، شکلات دور از جنگه ، چون جشنه 🥰
آیسا : حالا نوبت کادوی منه
اون هم یک جعبه جلوم گذاشت
گفتم : ممنونم 🥰
بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !
بازش کردم
یک لباس خیلی قشنگ بود 😍
آیسا : یکم رنگی رنگی هستش تا شاد تر بپوشی 🥰
گفتم : ممنونم بهترین دوستم 😘
خواستم بلند شم که سوهو گفت : وایسا ! منم کادو دارم !
نشستم ، یک جعبه کوچیک جلوم گذاشت
گفتم : ممنونم 🥰
بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !
بازش کردم
خیلی تعجب کردم !
یک حلقه زوج !
گفتم : م ممنونم ، اما چرا زوج ؟
سوهو سرخ شد ! گفت : چیزه ! هر دوتاشو خودت بپوش !
خندیدم ، خیلی ضایع شده بود 😂 در هر صورت بهش گفتم ممنونم و با هر زحمتی بود از اونجا رفتم بیرون
امروز دشمن رو دیدم ، مافیای سیاه !
همین نزدیکی بودن ، احتمالا میخوان بهمون حمله کنن ! باید به بچه ها بگم ، اما اونا الان خیلی شادن ، رفتم بیرون ، شب بود ، اما بخاطر مهتاب همه جا روشن بود
صدایی از پشت سرم شنیدم
قدرتمو آماده کردم ، احتمالش بود مافیای سیاه باشه !
حواسمو جمع کردم و خوب به همه جا نگاه میکردم ، دوباره از پشتم رد شد !
خیلی سرعت زیادی داشت !
آماده بودم اما یک دفعه ...
از زبان آمه :
از پشت با تیر بیهوشی به کمرش زدم و ساکی بیهوش کردم ، خیلی
خوشحال بودم و گفتم : دیدید چطور بیهوشش کردم؟
همه افراد : آره 👍.
_خوب دیگه ببریدش به پایگاه.
همه با خوشحالی تونستیم ساکی سانا بزرگترین دشمنمونو دستگیر کنیم.
بردیمش و سوار ماشینش کردیم و بردیمش به پایگاه.
توی یکی از بهترین زندان ها بردمش دست و پاش رو
بستم و گذاشتم همون شکلی بمونه.
من گفتم : کودو میتونی بهم یک اسلحه بدی؟
میخوام زخمیش کنم تا نتونه به راحتی فرار کنه
کودو : باشه خوب.
من گفتم : ممنون
اسلحه رو همون شکلی روی پای راستش نشونه گرفتم
میدونم که بدون پای راستش نمیتونه فرار کنه ، هیچ کاری نمیتونه بکنه
با یه شلیک پای راستش رو نشونه رفتم
بعد شنل سیاهم رو پوشیدم و صورتمم یه ماسک زدم
و وایسادم جلوش تا بهوش بیاد.
یادم رفت که اونو بذارم روی صندلی ولی خوب یکی
از سرباز ها یاد آوری کرد.
به صندلی بستمش ، به نامی گفتم با ریشه سیاه دست و پاشو ببنده ، به راسه گفتم قدرتش رو خاموش کنه تا نتونه از قدرتش استفاده کنه
بعد هم وایسادم تا بهوش بیاد و باهاش حرف بزنم.
از زبان ساکی :
به هوش اومدم
خیلی پام درد میکرد
با آه و ناله چشمام رو باز کردم و یک دختر جلوم دیدم
مطمئن بودم آمه بود ، چون افرادش رو نزدیک خونمون دیده بودم
گفتم : ازم چی میخواین ؟
گفت : شنیدم امشب تولدته ! خواستم امشب بهترین کادو رو بهت بدم عزیزم
گفتم : خفه شو ! ولم کن برم !
خواستم با قدرت شمشیر سرخ بهش حمله کنم که قدرتم خاموش بود
گفت : اوه اوه ! دختر شیطانی قدرتی نداره ! شاید بهتر باشه لقب دختر شیطانی رو به من بدی ؟
گفتم : چی میخوای ؟
گفت : جونتو میخوام ، قدرتتو میخوام ، جایگاهتو میخوام ، لقبتو میخوام ، چیزایی که تو داری و من ندارم !
گفتم : اون وقت چجوری ؟
گفت : اینجوری !
قدرتش رو فعال کرد ، قدرتش به درد من نمیخورد ، نمیتونست با قدرتش با هام کاری بکنه ، گفتم : اینجوری میخوای شکستم بدی ؟
گفت : آررره
چهرش عوض شد ، بیشتر به جای یک دختر به شکل هیولا در اومد ، فهمیدم به خونآشام تبدیل شده ، جیغ کشیدم
گفت : دختر شیطانی ما انگار ترسیده !
به سمت گردنم اومد ، گفت : خوشمزه به نظر میای !
خواست گردنم رو گاز بگیره ، چشمامو بستم ، دیگه کاری نمیتونستم بکنم ، گفت : حتی تو هم شکست پذیری !
چشمامو بستم ، اشکی از کنار چشمم بیرون اومد ، نزدیک گوشم گفت : کادوی من به تو
همه چی تموم شد ! دندونش به گردنم خورد ، از ترس جیغ کشیدم ، یاد اون روز افتادم ، دختر ضعیفی بودم ، از مرگ میترسیدم ، الان توی دهن مرگم ، باید خودمو آماده میکردم تا اینجوری ضعیف نباشم ، اما الان دیره ، دیگه من میمیرم ..
چشمام رو بسته بودم ، صبر کردم تا همه چی تموم بشه ، اما وقتی چشمامو باز کردم چیز عجیبی دیدم !
.. پایان پارت سوم ..
سلام