از زبان ساکی :

وقتی در رو باز کردم یه هو ...

 

یوآ و آیسا پریدن روم !

سوهو و یوشی و محافظ یوآ بادکنک‌ها رو ترکوندن !

یوآ و آیسا : تولدت مبارک ساکی !!

از تعجب زبونم بند اومده بود !

آیسا منو از روی زمین بلندم کرد و گفت : پاشو ساکی ! بریم جشن بگیریم ! امروز تولدته دوست خوبم !

یوآ اومد دنبالم و گفت : ساکی امروز رو می‌خوایم جشن بگیریم ، انقد کم حرف نباش و یکم حرف بزن !

منم گفتم : ازتون ممنونم بچه ها 🥰

خیلی خوش گذشت 😍

کیک و بادکنک و همه چی آماده کرده بودن 😍

یوآ گفت : حالا نوبت کادو هامونه !

یک جعبه آورد جلوم گذاشت

گفتم : ممنونم 🥰

بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !

بازش کردم

یک عالمه شکلات کوچیک توی جعبه بود 😍

گفتم : ممنونم آبجی عزیزم 😘

یوآ : امروز روز تولدته ، شکلات دور از جنگه ، چون جشنه 🥰

آیسا : حالا نوبت کادوی منه

اون هم یک جعبه جلوم گذاشت

گفتم : ممنونم 🥰

بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !

بازش کردم

یک لباس خیلی قشنگ بود 😍

آیسا : یکم رنگی رنگی هستش تا شاد تر بپوشی 🥰

گفتم : ممنونم بهترین دوستم 😘

خواستم بلند شم که سوهو گفت : وایسا ! منم کادو دارم !

نشستم ، یک جعبه کوچیک جلوم گذاشت

گفتم : ممنونم 🥰

بچه ها : بازش کن ! بازش کن ! بازش کن ! بازش کن !

بازش کردم

خیلی تعجب کردم !

یک حلقه زوج !

گفتم : م ممنونم ، اما چرا زوج ؟

سوهو سرخ شد ! گفت : چیزه ! هر دوتاشو خودت بپوش !

خندیدم ، خیلی ضایع شده بود 😂 در هر صورت بهش گفتم ممنونم و با هر زحمتی بود از اونجا رفتم بیرون

امروز دشمن رو دیدم ، مافیای سیاه !

همین نزدیکی بودن ، احتمالا می‌خوان بهمون حمله کنن ! باید به بچه ها بگم ، اما اونا الان خیلی شادن ، رفتم بیرون ، شب بود ، اما بخاطر مهتاب همه جا روشن بود 

صدایی از پشت سرم شنیدم

قدرتمو آماده کردم ، احتمالش بود مافیای سیاه باشه !

حواسمو جمع کردم و خوب به همه جا نگاه میکردم ، دوباره از پشتم رد شد !

خیلی سرعت زیادی داشت !

آماده بودم اما یک دفعه ...

 

از زبان آمه :

از پشت با تیر بیهوشی به کمرش زدم و ساکی بیهوش کردم ، خیلی

خوشحال  بودم و گفتم : دیدید چطور بیهوشش کردم؟

همه افراد : آره 👍.

_خوب دیگه ببریدش به پایگاه.

همه با خوشحالی تونستیم ساکی سانا بزرگترین دشمنمونو دستگیر کنیم.

بردیمش و سوار ماشینش کردیم و بردیمش به پایگاه.

توی یکی از بهترین زندان ها بردمش دست و پاش رو

بستم و گذاشتم همون شکلی بمونه.

من گفتم : کودو میتونی بهم یک اسلحه بدی؟

میخوام زخمیش کنم تا نتونه به راحتی فرار کنه

کودو : باشه خوب.

من گفتم : ممنون 

اسلحه رو همون شکلی روی پای راستش نشونه گرفتم

میدونم که بدون پای راستش نمیتونه فرار کنه ، هیچ کاری نمیتونه بکنه

با یه شلیک پای راستش رو نشونه رفتم

بعد شنل سیاهم رو پوشیدم و صورتمم یه ماسک زدم

و وایسادم جلوش تا بهوش بیاد.

یادم رفت که اونو بذارم روی صندلی ولی خوب یکی

از سرباز ها یاد آوری کرد.

به صندلی بستمش ، به نامی گفتم با ریشه سیاه دست و پاشو ببنده ، به راسه گفتم قدرتش رو خاموش کنه تا نتونه از قدرتش استفاده کنه

بعد هم وایسادم تا بهوش بیاد و باهاش حرف بزنم.

 

از زبان ساکی :

به هوش اومدم

خیلی پام درد میکرد

با آه و ناله چشمام رو باز کردم و یک دختر جلوم دیدم

مطمئن بودم آمه بود ، چون افرادش رو نزدیک خونمون دیده بودم

گفتم : ازم چی می‌خواین ؟

گفت : شنیدم امشب تولدته ! خواستم امشب بهترین کادو رو بهت بدم عزیزم

گفتم : خفه شو ! ولم کن برم !

خواستم با قدرت شمشیر سرخ بهش حمله کنم که قدرتم خاموش بود

گفت : اوه اوه ! دختر شیطانی قدرتی نداره ! شاید بهتر باشه لقب دختر شیطانی رو به من بدی ؟

گفتم : چی میخوای ؟

گفت : جونتو میخوام ، قدرتتو میخوام ، جایگاهتو می‌خوام ، لقبتو میخوام ، چیزایی که تو داری و من ندارم !

گفتم : اون وقت چجوری ؟

گفت : اینجوری !

قدرتش رو فعال کرد ، قدرتش به درد من نمیخورد ، نمیتونست با قدرتش با هام کاری بکنه ، گفتم : اینجوری میخوای شکستم بدی ؟

گفت : آررره 

چهرش عوض شد ، بیشتر به جای یک دختر به شکل هیولا در اومد ، فهمیدم به خون‌آشام تبدیل شده ، جیغ کشیدم

گفت : دختر شیطانی ما انگار ترسیده !

به سمت گردنم اومد ، گفت : خوشمزه به نظر میای !

خواست گردنم رو گاز بگیره ، چشمامو بستم ، دیگه کاری نمیتونستم بکنم ، گفت : حتی تو هم شکست پذیری !

چشمامو بستم ، اشکی از کنار چشمم بیرون اومد ، نزدیک گوشم گفت : کادوی من به تو 

همه چی تموم شد ! دندونش به گردنم خورد ، از ترس جیغ کشیدم ، یاد اون روز افتادم ، دختر ضعیفی بودم ، از مرگ میترسیدم ، الان توی دهن مرگم ، باید خودمو آماده میکردم تا اینجوری ضعیف نباشم ، اما الان دیره ، دیگه من میمیرم ..

چشمام رو بسته بودم ، صبر کردم تا همه چی تموم بشه ، اما وقتی چشمامو باز کردم چیز عجیبی دیدم ! 

​​​​

.. پایان پارت سوم ..