غروب عمر ( تک پارتی ( اگه نظر بدید چند پارتی میشه ))
احساس عجیبی داشتم ، بهترین دوستم جونشو فدای من کرد ، اون مرینت بود ، ( مرینت دوپن - چنگ )
همش تقصیر من بود ، نیرومو دادم بهش ، اما نمیدونستم جون منو اون توی خطر میوفته !
سریع رفتم بغلش کردم ، بدن سرد و بی روحی داشت !
انقدر ناراحت شدم که اشک توی چشام جمع شد و بغض عجیبی گرفتم ، بغضم ترکید و زدم زیر گریه ،
نیروم توی همه جا پخش شده بود !
مگه من نبودم که نیروی آرزو ( معجزه گر فرشته و شیطان ) رو داشتم ؟
چرا نمیتونستم ازش استفاده کنم ؟
نیروم توی کل هوا پخش شده بود !
دیدم نیرویی که به مرینت دادم داره از تنش جدا میشه !
فریاد کشیدم ، انگار جواب نداشت !
خواستم خودمو کنترل کنم ، غیر ممکن بود !
انگار جدا کردن گریه عین جدا کردن روح از تنمه !
با نیروی آرزو این کارو کردم ، اما زیاد حس خوبی نداشتم ، آرزو کردم به هر قیمتی شده مرینت برگرده ، حتی به قیمت جون خودم !
تا دیدم آدرین جلوم وایساده ،
سریع گفت : نه !!!!
این کارو نکن ، آرزو تو خنثی کن !
خنثی کردم و گفتم : بنظرت ارزششو نداره ؟
گفت : مادر منم مرده ، اونجا رو نگاه کن ، پدرم هم الان کشتیش ، بست نیست ؟
گفتم : پدرت ؟
گفت : پدرم ارباب شرارت بود
گفتم : مگه اون مرینت رو نکشت ؟
زد زیر گریه و گفت : تو کشتیش !
با این کلمه روحم تیکه تیکه شد که گفتم : من فقط خواستم نجاتش بدم !
گفت : اما تو کشتیش ، نیرویی که به اون دادی روحش رو کشت !
( ادامه مطلب )




سلام